و من ادامه اش دادم ...

یه وقتایی از سر بیکاری ثانیه به ثانیه دلت میگرفت و تنگ میشد ، یه وقتایی اینقد روزت زود شب میشد که اصلا دلت یادش میرفت که بگیره و تنگ بشه ، یه وقتایی دلت برا گرفته شدن تنگ میشد ، گاهی هم خودت و به هر دری میزدی که دلت فرصتی پیدا نکنه برا تنگ شدن . اینا رو داشتم به خودم می گفتم که اشکه زودتر از بقیه ی متنه سرازیر شد و نذاشت ادامه بدم ...

نوشته : saba در ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظروزپنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸
 
 
 

حتــــــــی!

این روزها یک حال عجیب و غریبی دارم . نمیدانم چرا ؟ نمیدانم منشاءش کجاس؟ دلم باز یاد قدیم و قدیمیها رو کرده !یاد کسانی که خیلی وقت بود از ذهنم یادشان را پاک کرده بودم ! حتی کوچکترین یادی . . .

خبر دادند یکی از دوستان قدیمی از دنیا رفته از اون لحظه ی خبر تا حالا همش داره جلو چشمام رژه میره !با اینکه خیلی صمیمی نبودیم اما خبر رفتنش ته دلم یه غم سنگینی رو انداخته!حتی بیشتر از سنگین . . .

امسال اولین سالیه که تازه شدن دیدارم با امام رضا از شش ماه بیشتر شده . دلم خیلی هوای اون غریبه ی آشنای قدیمی رو  کرده !حتی بیشتر از خیلی . . .

از همه ی اونایی که یه روز حال و روز و خوشی و ناخوشیشون برام مهم بود و جزئی از زندگیم ، بیخبرم! حتی کوچکترین خبری . . .

چند تا کبوتر پشت پنجرمون لونه کرده بودن . یه روز خیلی سر و صدا کردن ، ترسیدم ازشون . از فرداش دیگه نیومدن ! دلم برا اونا هم تنگ شده ! حتی کبوترها. . .

رمضون بی هیچ سرو صدایی اومد و من حتی . . .

نوشته : saba در ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظروزپنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸
 
 
 

تشنه اممممممممم

به اندازه ی همه ی دلتنگی های عالم دلم تنگِ یه زیارت درست و حسابی و خالص شده !دلم برا حرم امام رضا داره پرپر میزنهگریه ! برا نشستن روبرو ضریح قشنگ خانوم حضرت معصومه داره بهونه میگیرهافسوس ! دلم برا سردر گمی تو بقیع تنگ شده چشم! دلم برا بغض محکمی که تو مسجد الحرام آدمو می خواد خفه کنه تنگ شدهسبز ! دلم برا گنبد سبز حرم پیامبر تنگ شده خنثی! دلم برا همه چییییییییییی تنگ شده ! من خدا می خوام ! امام رضا می خوام ! ائمه ی غریب بقیع می خوام !

خدااااااااااااااااااا! یا تشنمون نمی کردی یا اگه کردی تا دنیا هست و داره برمون حکومت می کنه خودت تضمین کن هیچوقت بی آبمون نذاری !دارم از تشنگی خفه می شم . خودت رحمی کن ...

نوشته : saba در ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظروزدوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸
 
 
 

این بار فقط برای تو ...

سلام

ازت ممنونم!برای اینکه هر روزی که میگذره یقینمو به کارای خودت بیشتر میکنی . به اینکه هر چیزی که از طرف تو باشه بی برو برگرد بهتریـــــــــــــــــــــــــنه !

به اینکه هیــــچوقت معیار خوب و خیر بودن چیزا و کارها رو نمیتونم عقل و فکر خودم قرار بدم .

به اینکه خودت ارحم الراحمین ی ! به اینکه خودت اسمع السامعین ی ! به اینکه خودت ابصر الناظرین ی! به اینکه خودت رازق المرزوقین ی !

ممنونتم که مثل دورو بریهایم دوستی های خاله خرسه برایم نمی کنی ! ممنونتم که اگر میبینی برای چیزی گریه و زاری و آه و ناله می کنم مثل بچه ای که سرما خورده اما به خاطر گریه و زاریش مادرش دلش می سوزد و برایش بستنی می خرد ،دلت برای بچه بازی هایم نمیسوزد و خیر و مصلحتم را عوض نمی کنی برای احساسات زودگذر و آنی!

دلم برایت تنگ شده

نوشته : saba در ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظروزپنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
 
 
 

آبی . .

خیلیا رو دیدم که میگن  هر کاری می کنیم ، هر چی جوّمون رو عوض می کنیم ، هر جا میریم، آسمون یه رنگه !

من اینو قبول ندارم . آسمون هر جا رنگ همونجاست . و این دله ماست که یه رنگ گرفته و همه چی و همه جا و همه رو اون رنگی میبینیم .

گاهی وقتا که یه مدت زیاد ، تو یه حال و هوا و فضا میمونیم و سعی نمی کنیم تغییرش بدیم ، بهش عادت می کنیم و فکر می کنیم که دیگه غیر از اونی وجود نداره ! در صورتی که این طور نیست ! هر طور که ببینیم و تصور کنیم و بیندیشیم ، زندگیمون هم همونطور میشه ! به شرط اینکه ، با خودمون لجبازی نکنیم .

دلم هوای رنگ آبی رو کرده ! خیلی وقته دیگه رنگ دلم آبی نشده !


نوشته : saba در ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظروزپنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
 
 
 

بهشت بارانی

واقعاً انسان گاهی مشهد که میرود بهشت بودنش را احساس میکند !سرتاسر سفر انسان رحمت است و رحمت است و رحمت ! مخصوصاَ امسال که رحمت در رحمت بودیم و باران بهشت را هم دیدیم . مثل همه ی رحمتهای دیگرش ، حدو اندازه نداشت .

خدایا نکند توفیق بهشت دیدنت را از ما بگیری !ممنون بهشت دار مهربان .

بهشت بارانی

نوشته : saba در ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظروزشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸
 
 
 

باید بِ شَ وَ م!

گاهی خدا مجبورت می کند برایش لال شوی ! گاهی کر ! گاهی دیگر هم کور!!!!!

نوشته : saba در ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظروزچهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧
 
 
 

آنچه شود ، که تو خواهی !

گاهی آدم دغدغه ی به دست آوردن چیزی رو داره یا شور از دست دادن چیزی رو میزنه ! همش در تکاپو هست که به هر زوری شده به اون چیزی که خواستشه برسه ! یا به هر دری میزنه که اون چیزی رو که نمی خواد ،براش اتفاق نیفته و آخرش هم می افته ! اما اگه یه کم خودشو آروم کنه و اعتقادشو به حکمت و قسمت و مصلحتِ خدا بالا ببره ، هر چی شور و فشار و دغدغه و استرس تو وجودش هست فروکش می کنه و جاشو یه آرامش عمیق میگیره ! فقط باید سعی کنه اونو حفظش کنه تا باز شیطون و وسوسه هاش اون اعتقاده رو سست و ضعیف و کمرنگ نکنن !

نوشته : saba در ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظروزچهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧
 
 
 

بازی !

بازی !!!!

همه فکر می کنند فقط کودکانند که بازی میکنند ! و اسباب بازی را فقط مختص آنها می دانند ! غافل از اینکه سرتاسر عمر مشغولیم و خودمان هم غافل ! حداقل کودکان می دانند مشغول چه اند ؟! ولی ما مات و مبهوت دنیاییم !به هر چه شود مدتی سر گرم میشویم ،خسته میشویم عوضش می کنیم و این فاجعه تکرار میشود !تا کی؟؟ !و من هم گاهی بازنده و گاهی برنده ی این بازی های مسخره ی دنیا میشوم ! و دیگر می خواهم تا همیشه خودم را از هر چه بازیست وارهانم !

نوشته : saba در ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظروزیکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧
 
 
 

لينك دوستان