شده این قد دلت برا یه نفر یا یه چیزی تنگ بشه که هر آن فکر کنی کنارته یا کنارشی یا داری میری پیشش یا با هاش حرف میزنی ؟!
هی یادش بیفتی و هی از تهههههههه جیگرت آه بکشی ؟!
هی بگی کاش اونجا بودم یا ای کاش اینجا بود ؟!
هی تو دلت باهاش حرف بزنی و هی اشک دور چشات حلقه بزنه و بغض گلوتو بگیره و چشاتو آروم ببندی که اشکات نریزه و بغضتو یه جور که هیشکی نفهمه قورتش بدی؟!
هی هر چی که آماده کرده بودی که وقتی میبینیش بهش بگی رو با خودت تو دلت مرور کنی ؟!
هی تو خیالت دورش بگردی و قربونش بری ؟!
هی بگی وای اگه نبینمش ، اگه نیاد ، اگه نشه برم ، چی کار کنم ؟!
شده این قدر انتظار بکشیییی تا یه موقعیتی جور بشه بری ببینیش سر بزنگاه یه اتفاقی بیفته که بازم مجبور بشی صبر کنی تا یه وقت دیگه ؟!
شده این قدر این قضیه طول بکشه و تکرار بشه که به یه چیزی این وسط شک کنی ؟یا به خودت ؟ یا به اون ؟ یا به اینکه چرا خدا این جوری میخواد ؟
نکنه قهره ؟ نکنه ناراحته ازم ؟ نکنه دلشو شکستم ؟ نکنه دیگه یاد من نیست !؟
و هر وقت که دلت یاد اون بیفته تمام این سوالای بی جواب این قدر رو مغزت رژه برن تا دیوونت بکنن؟!
شده وقتی که تو با تموم وجودت تشنه ی محبت و دیدار اونی ببینی جلوی چشات یه عده دارن دورش میگردن و تو فقط می تونی سکوت کنی ؟!
همه ی این سوالا و حرفا و بغضا و اشکا می دونی کی برام اتفاق افتاد ؟؟؟؟!!!!
وقتی که دیروز ، روز تولدم ، بعد از 2 سال و بعد از چندین بار انتظار بی جواب ،بلیط رفت و برگشت مشهد با اسم و مشخصات خودم که امام رضا هدیه ی تولد فرستاده بود رو بعد از پرواز توی خونه کف دستم دیدم که روش یه مهر پر رنگ خورده بود که باطل شد!!!
و همه ی اونایی که با من منتظر بودن به طرف بهشت پرواز کردن و من یه بار دیگه چشم انتظار موندم .و وقتی به خودم اومدم دیدم بلیطه کف دستمه چشام پره اشکه و دارم زیر لب برا دلم می خونم :
بلیط رفتن است مانده روی دسته های من
در این همه مسافر حرم نبود جای من 

؟؟؟؟